فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
765
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نيز نامند . اين كلمه فارسى است . لَوَّزَ - تَلْوِيزاً [ لوز ] التمْر : ميان خرما را پر از بادام كرد . اللَّوْز - [ لوز ] ( ن ) : درخت بادام ، بادام . اللَّوْزَة - [ لوز ] : يك دانه بادام ، قطعه گوشتى كه در بيخ حلق قرار دارد و به آن لوزه گويند كه در اصل دو لوزه مىباشد . اللَّوْزِيّ - [ لوز ] : آنچه كه به شكل بادام باشد . اللَّوْزِينَج - ( ط ) : شيرينى لوزينه كه با روغن و مغز بادام تهيه شود . اين كلمه فارسى است . اللُّوس - [ لوس ] : جمع ( اللَّائِس ) است ، خوراك . لَوَّصَ - تَلْوِيصاً [ لوص ] : عسل تصفيه شده خورد . اللَّوْص - [ لوص ] : درد گوش يا گلو . لَوَّطَ - تَلْوِيطاً [ لوط ] ه بالطَّيب : او را عطر آگين نمود . اللَّوْط - [ لوط ] : مص ، ردا و روپوش ، آنچه كه چسبنده باشد . ( وصف است براى مصدر ) ، مرد سبكبال ، ربا و بهره . لَوَّعَ - تَلْوِيعاً [ لوع ] ه الحُبُّ : عشق او را بيمار كرد ، - فُلاناً : در زبان متداول به معناى او را آزار كرد مىباشد . اللَّوْعَة - [ لوع ] : اسم مرّه از ( لَاعَ ) ، سوزش غم و عشق و محبت ؛ « فِى قَلْبِه لَوْعَةٌ » : در دل او عشقى سوزان است . اللُّوف - [ لوف ] ( ن ) : نام گياهى است از نوع بقولات از رسته لوفيات ، داراى برگهاى مستطيل و گل آن را غلافى به شكل بوق مىپوشاند ، و نيز نام گياه ديگرى از رستهء قرعيات است كه بسيار بزرگ مىشود و گلهاى آن زيبا و زرد رنگ است و ميوههاى مستطيل دارد . اللُّوفَى - [ لوف ] ( ن ) : نام گياهى است كه از آن براى درمان اسهال استفاده مىشود . اللُّوفَة - [ لوف ] ( ن ) : مفرد ( اللُّوف ) است . اللُّوفَة - [ لوف ] : مقدارى آرد كه بر روى طبق پخش كنند تا خمير به آن نچسبد . لَوَقَ - [ لوق ] ه : آن را كج كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . لَوَّقَ - تَلْوِيقاً [ لوق ] الطعامَ : غذا را با كره آميخت . اللُّوق - [ لوق ] : هر چيز نرمى از خوراك و غيره . اللُّوقَة - [ لوق ] : كره . اللُّوكَنْدَة - مسافرخانه . - اين كلمه ايتالى است - . لَوْلَا - حرفى است به معناى ( اگر نه ) كه بر دو جملهء اسميّه و فعليّه براى ربط امتناع جملهء دوم به جملهء اول مىآيد ، مانند : « لولا زيدُ لأَكْرَمْتُكَ » : اگر زيد نبود به تو مىبخشيدم . و اسم بعد از لولا به علت مبتدا بودن مرفوع است . و هرگاه بعد از لولا ضمير بيايد معمولا بايد ضمير رفع باشد مانند : « لَولا أَنْتُم لَكُنّا مؤمنين » : اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم ؛ و گاهى « لَولَايَ و لَولَاكَ و لَولَاه » نيز آورده مىشود و گويند كه ضمير مجرور است به آن ولى در حال رفع است به علت مبتدا بودن كه خبر آن محذوف مىباشد ؛ اين حرف نيز براى تحضيض ( برانگيختن و تشويق كردن ) و عرضه نيز مىآيد كه در اين صورت به فعل مضارع يا بتأويل آن اختصاص داده مىشود مانند : « لَو لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّه » و « لَو لا اخَّرْتني الَى اجَلٍ قَرِيبٍ » ؛ و نيز براى توبيخ مىآيد كه در اين صورت به فعل ماضى اختصاص مىيابد مانند « لَولَا جَاؤُوا عَلَيْه بِارْبَعَة شُهَدَاء » ؛ اصل لولا عبارت است از دو حرف ( لَو ) و ( لا ) كه بايد جواب داشته باشد و معمولا جواب آن با ( لَ ) مىباشد مگر آنكه منفى به ( لم ) شود كه در اين صورت لام بر سر آن نمىآيد . اللَّوْلَب - ج لَوَالِب [ لولب ] : پيچ نر و مادهء فلزى يا چوبي ، ميخ پيچ . اللَّوْلَبِيّ - [ لولب ] : آنچه كه به شكل پيچ و لولا باشد ؛ « دَرَجٌ لَوْلَبِيّ » : پلهء پيچ دار . لَوَّمَ - تَلْوِيماً [ لوم ] ه : او را بشدّت ملامت و سرزنش كرد . اللَّوْم - [ لوم ] : مص ، سرزنش ، ترس . اللَّوم - [ لوم ] : سرزنش بسيار . اللَّوْمَى - [ لوم ] : سرزنش ، نكوهش . اللَّوْمَاء - [ لوم ] : سرزنش ، نكوهش . اللُّومَة - [ لوم ] : كسى كه مردم او را سرزنش كنند ، مورد سرزنش قرار گرفتن . اللُّوَمَة . كسى كه مردم را بسيار سرزنش كند . لَوَّنَ - تَلْوِيناً [ لون ] الشيءَ : چيزى را رنگ كرد ، - البُسْرُ : خرماى نارس به خود رنگ گرفت تا رسيده شود ؛ « لَوَّنَ الشّيبُ فيه » : سپيدى در موى سر او پديد آمد . اللَّوْن - ج أَلْوَان [ لون ] : صفت و رنگ و هيأت چيزى از سفيدى يا سياهى يا سرخى و غيره ، آنچه كه ميان دو چيز را فاصله دهد ، نوع و گونه ؛ « عِنده لَوْنٌ من الثياب » : نزد او نوعي پوشاك است ؛ « تناوَلَ كذا و كَذَا لَوناً مِنَ الطَّعَام » از غذاهاى گوناگون خورد ؛ « اتى بِألْوَانٍ مِنَ الْحَدِيث » سخنان گوناگون گفت . لَوِيَ - - لَوىً [ لوو ] النبتُ : گياه پژمرده و خشك شد ، - القِدْحُ او الرَّمْلُ : تير يا ريگ بازى كج شد ، - تِ المِعْدَةُ او الظَّهرُ : معده پيچيد و پشت كج شد ، - تِ الحَيَّةُ : مار چنبره زد . اللَّوِي - [ لوو ] : پشت كج . اللُوَيّ - [ لوو ] ( ن ) : گياهى است كه مانند ريسمان مىرويد و بر شاخهء درختان آويزان مىشود . اللَّوِيّ - [ لوو ] : بقولات و گياهان خشك شده ، يونجه و علف نيمه خشك . اللَّوِيَة - [ لوو ] : « مِعْدةُ لَوِيَة » : معدهء پيچيده و به هم خورده . اللَّوِيَّة - ج لَوَايَا [ لوو ] : غذاى كنار گذاشته براى ديگرى . اللُّوَيْحِق - [ لحق ] ( ح ) : پرنده اى شكارى كه پشتى تيره و سينه اى سفيد دارد و نوعى باز بشمار مىآيد . اللِّيَاء - [ لي ] : دانه ايست بسان نخود بسيار سفيد .